ایستگاه تفکر

به من گفتی

به من گفتی که گاهی ساده صحبت کن

و  گاهی  هم   فضا   را با   محبت    کن


به  من گفتی  که بر لب های  زیبایت

رمان  بوسه  هایم   را   کتابت  کن


به من گفتی که دستم را به مو هایت بیاندازم

به بند زلف خود گفتی گشایش را بشارت کن


به من گفتی که لب هایت فقط یک جرعه کم دارد

به  نوش  لعل  لب  هایت  شرابم  را  نهایت  کن


به من گفتی که آغوشت مهیای هماغوشیست

بغل وا کن ، مرا دریاب  و این را با  جسارت  کن


به  من گفتی  که  تیری  بر  کمند  افکن

به  آن  گفتی  که  بر قلبش  اصابت  کن


به من گفتی که یک شب را فقط دیوانه شو اما

جنون را وعده ها دادی که بر عقلش سرایت کن


به   من  گفتی  که   گاهی  ساده   صحبت   کن

سخن پیچیده می گویی خودت هم ساده صحبت کن


آزاد

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
حمید آزادواری (آزاد)

نمیدانم ، نمیدانی...

نمی دانم  که  می دانم   ولی  انگار  می دانم /  در  این  افکار  می مانم  چه  می دانم ،نمی دانم

ولی هر بار  چشمانم  به  چشمانش می آویزد /  نمی دانم  که  نزدش شیر  هستم  یا که روباهم

در  اوقاتی  که  تنهایم  زمان  هر  لحظه میمیرد/  ولی   هنگام  دیدارش  چقدر  از  وقت بیزارم

منو یوسف به چاه غم شبی را هم نشین بودیم /  عزیزی شد نصیب او  ولی من  مانده در چاهم

چه بدحالم که می نالم از این دنیای حصرت ها /  چه  بی انداز ه بد حالم  چه بی  اندازه می نالم

گرسنه بودنم شب هادلیل بر نداری نیست/نمی دانی که من شب ها تو را درخواب می خواهم


آزاد

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
حمید آزادواری (آزاد)

مردانه ...

خوشا آنان که مردانه می میرند ...

و تو ای عزیز بدان تنها کسانی مردانه می میرند ، که مردانه زیسته باشند...

سید شهید اهل قلم

شهید مرتضی آوینی

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
حمید آزادواری (آزاد)

نگاه

نگاهم را نمی خواهم ...

                              از آن رو که 

                                             نگاهت ، نگاهم را نمی خواهد...    آزاد


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
حمید آزادواری (آزاد)